خرید بک لینک
نتوانستم با دوچرخهسواری، نتوانستم با داشتن شغل خوب، نتوانستم با گوش دادن به آهنگهای Blake Shelton، نتوانستم با بوسیدن لبهای یارم... نتوانستم با اینها آرام شوم... نتوانستم در گیجی یافتن پاسخ سوالاتم تاب بخورم و نیفتم... در این گیجی آدم از سرسرهی دنیا میلغزد و تا خود جهنم پایین میرود... باید همت رفع گیجی را داشت... اما من همت خرید از مغازه سر کوچه را هم از دست دادهام... ن اینکه الآن قوی نباشم... نه! فقط گیجی دارد سر به فلک میکشد و من نمیدانم کی قرار است به خط پایان این گیجی برسم...

وقتی که قهرمان زندگیات جلوی چشمانت پودر شود دیگر نمیتوانی کسی را به عنوان قهرمان بپذیری و این دردناک است... دردناک است که نتوانی کیفیت عشق را باور کنی... همهی خلوص این آدم را... که به قول خودش انگار واقعا ذهن تو را میخواند و میبینم ک چقدر برای نه فقط داشتنم بلکه برای داشتن شادترین ورژن موجود از من تلاش میکند.. با اینکه به ندرت پاسخ این همه مهربانی را دریافت میکند

سکوت کردم و باز لب به سخن گشودم... برای اینکه مثل قبلها سر نمیزنی به انگشتانم که به جای من هر چه میخواهی تایپ کنی... مثل گذشته سر نمیزنی به ذهنم... کلمه نمیگذاری سر زبانم.. مثلالآن باز سنگینی نگاهت را که زیبا ترین سنگین دنیاست احساس میکنم... جرآت نگاه کردن به بالا را ندارم... ترس دارم از 23 سالگی... 23 سالگی دیگر باید قد تو شده باشم... نباید؟

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:49

صفحه بندی