دوباره اومدم بعد از این همه وقت پیام هاتو خوندم دوباره واکاوی کردم که دوستم داشتی و من غرورتو شکستم یا اینکه نه... اصلا دوست داشتنی در کار نبوده...
دوباره مطمئن شدم... اگر دوستم داشتی که وقتی دور میشدیم باید می گشتی دنبالم حرف میزدی باید میومدی... شاید تو هم اون موقع هنوز دوستم نداشتی بعدش تصمیم گرفتی دوستم داشته باشی... البته من فکر میکنم پسرا اگه کسی رو از اول دوست نداشته باشن بعدا بعیده که یهو دوستش داشته باشن...
چرا انقدر گم بودی همیشه؟ من دوباره که پیام ها رو خوندم و هر بار که به خاطرم میارم حرف پرستو رو به نظرم میاد که دوستم نداشتی و اینکه پیگیرم نمیشی اینکه برات مهم نیست من توی سایت کنار کی نشستم و با کی حرف می زنم... اینکه این همه وقت حتی ازم نپرسیدی که چرا دیگه تو چشمات نگاه نمی کنم تا حتی یه سلام علیک ساده داشته باشیم
اینکه گم شده بودی نمیدیدمت خیلی خوب بود... اما باز اون روز دیدمت و باز با اینکه چند روز بود تصمیم گرفته بودم اگر دیدمت بهت سلام کنم، راهمو کج کردم رفتم سمت دیگه ای... و اینکه دوباره عاطفه یادآور تو شد! نمیدونم، نمیدونم حافظ باید چند بار چرت و پرت در جواب فال گرفتنام تحویل بده که دست از سر فال گیری بردارم بیام نتیجه های این عقل حسابگرو بپذیرم و منتظر هیچ معجزه ای نباشم... من ازت خسته شدم از نیومدنت از بی تفاوتیت... از اینکه برای همیشه رفتی... من این بازی رو شروع کردم اما تقصیر تو بود... تقصیر تو بود