به قول یه نفر امروز طولانی بود... واقعا طولانی بود، تموم نمیشه چرا لعنتی؟چه حس عجیبی دارم. گم نیستم اما حال هیچ کاری ندارم... حتی نمیتونم به رفتن به یه ایونت مسخره فکر کنم... نمیتونم به کورش فکر کنم که برم باهاش بدوم... نمیتونم مثل توهمات قبل اومدنم به این خونه به داشتن شونه های یه آوم فکر کنم... نمیتونم به عشق بازی های مسخره لیندا و کورش فکر کنم.... دلم میخواد یکی دکمه خاموش دنیا رو بزنه بگه حالا یه مدت تو بغل خدا باشی گناه دارین پیامبر ندارین امامتونو نمیبینین... خدایی گناه نداریم؟ ۵ دیقه خاموش بشه چی میشه... هعی غر نزنم دیگه... روند گشتن دنبال کار ادمو دیوونه میکنه ولی تو خونه قبلیم خیلی حالم بهتر بود... به قول عاطفه هی یادش نکنم بهتره اره یادش نکنم بهتره
برچسب:
نویسنده: آیلین پورعلی