خرید بک لینک
چقدر نیازمندم به هم‌نفس و همراه بودن توبیش از دو سال با خودم در کشتی بوده ام و خود را زیر و زبر کردماین همه وقت که منتظر بودم عشق تو مرا سیراب کند کافی نبود؟ آن را که فهمیدم در نهایت! که در بی‌نیازی به عشق توست که میشود عشق تو را احساس کردپس چرا باز پایین میرومچرا این بار به دنبال اینم که تو مرا باور کنیمگر نه اینکه تنها نیاز به باور کردن خودم هست و بس!سه ماه آزادی و مقداری پول حداقل چیزیست که بایست به خودم بدهم! چرا در توهم به سر میبرم! از هر جهنمی که سر دربیاورم از این جهنمی که در آن هستم جهنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 13:02

چقدر نیازمندم به همنفس و همراه بودن توبیش از دو سال با خودم در کشتی بوده ام و خود را زیر و زبر کردماین همه وقت که منتظر بودم عشق تو مرا سیراب کند کافی نبود؟ آن را که فهمیدم در نهایت! که در بینیازی به عشق توست که میشود عشق تو را احساس کردپس چرا باز پایین میرومچرا این بار به دنبال اینم که تو مرا باور کنیمگر نه اینکه تنها نیاز به باور کردن خودم هست و بس!سه ماه آزادی و مقداری پول حداقل چیزیست که بایست به خودم بدهم! چرا در توهم به سر میبرم! از هر جهنمی که سر دربیاورم از این جهنمی که در آن هستم جهنم تر نیست!!!از خودشناسی هم خسته ام حتیفسرده شده ام که روی خوب چیزها، اتفاقات و آدمها را نشانم میدهد، مرا نشئهی نشئهی نشئه میکند و بعد دوباره در برهوت این جسم، در برهوت این دنیا مرا رها میکند... درست مثل مصرف هروئین! آه خدای من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 12:02

دو تا بچه درون من زندگی میکنه...یک بچهی سرتق خیرهسر... که دوست داره بزنه همهی ظرفها رو بشکونه... و با این کار میخواد ببینه آیا هنوز کسی پیدا میشه که دوستش داشته باشه؟؟ بعد از این کار زشت! میخواد امتحان کنه ببینه آدمها میتونن بیشتر از این حرفها هم عاشق باشند؟ که هنوز عذرخواهی نکرده، دلشون نرم بشه، دلشون تنگ بشه برات؟ خودشون سراغ بگیرن ازت! از همین توی بداخلاق غیر قابل پیشبینی! که تاحالا کسی از اطرافیانم این مرحله رو پاس نکرده... خودمم بعید میدونم این مرحله رو پاس کرده باشم:) ولی با امید هی ادامه میده تا ببینه کی تو این دنیا از همه عاشقتره! که اینجا اصلا "من" یا هرکسی سوژه نیست! سوژه خود اوست! سوژه خود عاشق هست! سوژه خود "باران" هست که روی سر قاتل و جانی هم میباره!....یک بچهی دیگه هم درونم هست! که خیلی دلنازک هست! و دلش انقدر زود برای آدمها تنگ میشه که نمیذاره اون بچهی تخس زیاد این امتحان رو کش بده! با اینکه خودش دلش خیلی وقتا گرفته و خیلی نامردیها بهش شده! مدام بهانه میگیره! انقدر که اون بچهی تخس میره کنار و میگه باشه بابا! برو هر کاری دوست داری بکن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1402 ساعت: 21:09

اگر تمام تمام دنیا پلیدی و زشتی بود و بوسیدن چشمهای تو تنها زیبایی این دنیا بود... بوسیدن چشمهای تو برای زیبا شدن این دنیا کفایت میکرد

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1402 ساعت: 21:09

- I continued to read 10 more verses and I'm still stuck at the same point! How is it that the Quran is a miracle and yet no-one seems to care about it? Let's say Moses' cane was still in this world and it could become a dragon! wouldn't everybody want to see it? Wouldn't everybody believed in it? Or if there was a man who cures the sick people! Wouldn't everybody go to see him?- It's not the same time dear! now it is different! I expected those people to go just watch stuff- How do you expect us to read? don't you think that it is harder for us with all this comfort we are used to! now instagram can be addictive and ruin our lives! We are not the kind of people who would read!- I know you are not! I want you to be though! I want you to be different from everybody! if you want to visit me you got to be different!- Of course yes! but how do you think anybody could ever bring something like Hafez! How do you respond to me!? It's hard to stay and talk! but I want to stay! I wish you answer me!I wish you show me how this is a miracle? :)The other time you told me if you read it you will understand why!- JUST WHEN YOU ARE READING LOOK AND NOTICE AND ASK YOURSELF CONSTANTLY WHY THIS BOOK IS DIFFERENT FROM OTHERS AND WHAT MAKES IT IMPOSIIBLE FOR ANYBODY TO WRITE IT.- You are righ. But! I already read Hafiz too!!- Read Hafiz too! See if you can find weak poems see if you can see a difference! I mean just read these 3 books and decide! If you still had that opinion then it's fine...- ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 17:18

به تاریکی عمیقی فرورفتهام... ناراحتی سمیرا برایم پشیزی اهمیت ندارد... ناراحتی مامانم و هدیه حتی... با اینکه «من» ناراحتشان کردهام! باز هم برایم مهم نیست!از بس که خودم موقع ناراحتی و غم شدید که خود این عزیزان باعث و بانیش بودند، تنها و بیکس موندم...آیا میشود در این لجنزار قدم زد و به آن طرف لجنزار که رسیدی، تمیز باشی هنوز؟ چه آرزوی محالیست پاک بودن انسان! بیخود نیست که آدمهای بزرگوار و شجاع و صبور و مهربان تا این حد تحسینبرانگیز اند!! به راستی چه کسی؟ چه کسی میتواند از وسط کیلومترها لجنزار بگذرد و وقتی به آخر رسید هنوز سر تا پایش تمیز باشد؟؟ بی هیچ یاری و یاوری... با آدمهایی شبیه به ما، که سر تا پایشان لجن هست باید برخورد هم بکنند و دست به لجنِ ما نزنند! دست به لجن بودنِ بقیه که بزنی فقط به لجن بودنِ هر دوتان اضافه میشود!! میکروب هایی که نداشتی در بدنت، حالا بهت اضافه میشوند و باید یاد بگیری از شرشان خلاص بشوی!غم دیگران برام مهم نیست دیگه... دردشون مهم نیست برام... بیحس شدم... نگاهش میکنم، سختیهاش رو میفهمم اما نمیخواهم بهش اعتبارش را برگردانم... میخواهم در درد بیاعتباری بماند... انتقام!... قلبم به دنبال انتقام است!هممم.... شاید هم نه! ساده تر از این حرفهایم که به دنبال انتقام باشم... ایستادن پای اینکه اشتباه کردم، شجاعت میطلبد... از وسط آن شرمندگی نمیخواهم عبور کنم... میخواهم با بیان اینکه من درد کشیدهام، دردِ شرمندگی خودم را کم کنم... در حالی که این طور نیست... بزرگواری را از دیگران گدایی نکن! چنان که از سیاوش کردی... گدایی نکن! این باید بزرگواری او باشد که خشم و غم تو را درک کند... ولی طلبٍ درک شدن از آدمها کردن، آنها را تنها به سمت حقارتهایشان سوق میدهدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 17:18

Hi,I've decided to talk to you. Here. I'm going to open your book. read 10 verses. Then I will be back. I always had this question! I mean I've prayed so many times in my life. I have saied this verseادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:22

نتوانستم با دوچرخهسواری، نتوانستم با داشتن شغل خوب، نتوانستم با گوش دادن به آهنگهای Blake Shelton، نتوانستم با بوسیدن لبهای یارم... نتوانستم با اینها آرام شوم... نتوانستم در گیجی یافتن پاسخ سوالاتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:49

از چشمم افتادی... هه... گفتم ها! انگار اصلا باورت نمیشد که آنهمه که من میگویم خوب باشی... اصلا به همین خاطر بیخیالم شدی... عذاب وجدان میگرفتی از اعتماد من... از چشمم افتادی دقیقا افتادی جلوی پاهایم... حتی نمیخواهم که لهت کنم... نمی خواهم که ببینمت هیچ جا... خدا چقدر دوستم دارد که تو را ندارم... تلخ است اما آدم از چشم افتادنی همان بهتر که زودتر از چشمت بیافتد... یاد چشمانت که میفتم الان میتوانم به وضوح ببینم که چقدر خالی بود... میتوانم به وضوح ببینم که چقدر از چشم خودت هم افتاده بودی.. خدایا دوستت دارم من را در آغوش بگیر و حمایتم کن و مواظبم باش... من پناه دیگری ندارم و حتی نمیخواهم که پناه دیگری داشته باشم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 12:52

انگار قرار نیست هیچ وقت حل بشه انگار هیچکس اینجا نمیاد اصا... کلا بدیم... دوری دورم... نزدیک هم هم انگار نمیشیم هیچ وقت انگار کن ک این پروژه تا 20 شهریور تموم بشه مگه داریم؟ اونم با تویی که دوزار وقت بیشتر حاضر نیستی بذاری براش، که زود خسته و کفری میشی هعی امان اگر 20 شهریور تموم بشه سور اساسی میدم سور خیلی اساسی بابا! من میخوام همت کنم و بلند شم، بزنم تو دهن نفسم که نمیذاره تکون بخورم... بابا زندگی مگه چقدر ادامه داره که دارم اینجوری تلفش میکنم؟ نمیترسم؟ 22 سالمه! نمی ترسم که تموم شه؟ سایه این اونیه که میخواستی؟ میشه بزنه یکی تو گوشم ک بیدار شم... بابا منم دلم میخواد زندگی کنم... خسته شدم دیگه ازت سایه از بس که کمک نمیکنی! از بس که گشتم که تو رو ادم کنم نشدی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 12:52

به قول یه نفر امروز طولانی بود... واقعا طولانی بود، تموم نمیشه چرا لعنتی؟چه حس عجیبی دارم. گم نیستم اما حال هیچ کاری ندارم... حتی نمیتونم به رفتن به یه ایونت مسخره فکر کنم... نمیتونم به کورش فکر کنم که برم باهاش بدوم... نمیتونم مثل توهمات قبل اومدنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 4:57

تلخ شده ام، دیگر حتی خودم هم نمیتوان&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 4:44

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ توسط سایه

گاهی کسی را دوست داری اما شروع میکند به آزار مستمرت... انقدر ادامه میدهد تا ذره ذره محبتش را بیرون بریزی جایش را پر کنی با ترس و خشم... شاید هم هنوز محبت باشد اما جنسش خیلی فرق دارد... یک عالمه ترس درونش رخنه کرده... مدیریت این دست اتفاقات اندکی سخت می نماید.

برچسب: خودم,نمیدانم, نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:56

نوشته های قبلی ام را که خواندم به چشم دیدم که چقدر همه برایم راحت فراموش شدند

تو هم فراموش شده ای... انقدر که من منتظر معذرت خواهی ات نیستم... ایمان دارم که نمی کنی... دلم گرفت وقتی که پرستو حرف زد از تو... دلم تو را نمی خواهد

من عشق ندارم اما هوس عشق رو دارم!

هنوز بلاگفا بهترین محیطه... اولا که می نوشتم دوست داشتم اینجا شلوغ بشه کلی... الان دوست دارم که ساکته که خلوته... انقدر که همه جاهای دیگه شلوغه! بلاگفا همیشه بلد بود به اندازه آدم داشته باشه!

برچسب: محول,الحال,الاحوال, نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:56

دوباره توی یکی از موقعیت های سخت زندگیم قرار گرفتم و یاد تو افتادم... دوباره اومدم بعد از این همه وقت پیام هاتو خوندم دوباره واکاوی کردم که دوستم داشتی و من غرورتو شکستم یا اینکه نه... اصلا دوست داشتنی در کار نبوده...دوباره مطمئن شدم... اگر دوستم داشتی که وقتی دور میشدیم باید می گشتی دنبالم حرف میزدی باید میومدی... شاید تو هم اون موقع هنوز دوستم نداشتی بعدش تصمیم گرفتی دوستم داشته باشی... البته منادامه مطلب

برچسب: میدونم,نمیای, نویسنده: آیلین پورعلی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:56

صفحه بندی